بینش

شایداین جمعه بیاید شاید

بزرگ مرد تاريخ

پيوند ها
 
 
لوگوي دوستان
گنجينه احاديث

جستجو گر گوگل


موضوع:


   نوشته شده در شنبه 1391/04/31  توسط مصطفی کریمی 



در شهر ما دیوانه ای زندگی میکند که همه او را دست می اندازند و در کوچه پس کوچه های شهر بازیچه بچه ها قرار میگیرد.روزی او را در کوچه ای دیدم که باکودکانی که او را ملعبه خود قرار داده بودند با خنده و شادی بازی میکرد.او را به خانه بردم و پرسیدم: چرا کودکانی که تو را مسخره میکنند و به تو و حرفها و کارهایت میخندند را از خود نمیرانی؟؟ با خنده گفت:"مگر دیوانه شده ام که بندگان خدا را از خود برانم در حالیکه میتوانم لبخند را به آنها هدیه دهم؟" جوابش مرا مدتی در فکر فرو برد....دوباره از او پرسیدم:قشنگ ترین و زشت ترین چیزی را که تا به حال دیده ای را برایم تعریف کن.!لیوان آبی که در اتاق بود را برداشت و سر کشید.با آستین لباسش آبی که از دهانش شر کرده بود را پاک کرد و گفت:"قشنگ ترین چیزی را که در تمام عمرم دیده ام لبخندی است که پدرم هنگام مرگ بر لب داشت.و زشت ترین چیزی که دیده ام مراسم خاکسپاری پدرم بود که همه گریه کنان جسد را دفن میکردند.پرسیدم:چرا به نظر تو زشت بود؟مگر مراسم خاک سپاری بدون گریه هم میشود؟جواب داد:"مگر برای کسی که به مرگ لبخند زده است باید گریه کرد؟؟"
و من از آن روز در این فکر هستم که آیا این مرد دیوانه است یا مردم شهر ما دیوانه اند، که او را دیوانه می پندارند؟ 

منبع: مثنوی معنوی


   نوشته شده در سه شنبه 1393/07/22  توسط مصطفی کریمی 



موضوع:

 هجدهم ذی الحجه دهم هجری قمری .

نزدیک ظهر روز دوشنبه، کاروان بزرگ پیامبر همین که به منطقه " غدیر خم " رسیدند حضرت، مسیر حرکت خود را به طرف راست جاده و به سمت غدیر تغییر داده، فرمودند :

" ایها الناس، اجیبوا داعی الله، و انا رسول الله ."

ای مردم، دعوت کننده خدا را اجابت کنید که من پیام آور خدایم .

این کنایه از آن بود که هنگام ابلاغ  پیام مهمی فرا رسیده است. لذا فرمان دادند تا منادی ندا کند:

" همه مردم متوقف شوند، آنان که پیش رفته اند برگردند، و آنان که پشت سر هستند، خود را سریع تر برسانند. " همچنین دستور دادند، کسی زیر درختان کهنسالی که در آنجا بود نرود و آن مکان برای برپایی جایگاه سخنرانی خالی بماند.

پس از این دستور، همه مرکب ها متوقف شد، همه مردم پیاده شدند و برای توقف سه روزه خیمه زدند .

از طرف دیگر پیامبر چهار نفر از اصحاب خاص خود یعنی مقداد، سلمان، ابوذر و عمار را فرا خوانده و به آنان دستور دادند تا جایگاه سخنرانی را در کنار درختان کهنسال آماده سازند . آنان از روانداز شتران و سایر مرکب ها کمک گرفته، منبری بلند ساختند و روی آن را با پارچه ای پوشانند( منبر در میان جمعیت قرار داشت.)

با توجه به کثرت جمعیت،" ربیعه" را که صدای رسایی داشت، انتخاب کردند تا کلام حضرت را برای افرادی که دورتر قرار داشتند، تکرار کند.

مقارن ظهر، منادی حضرت رسول اکرم (ص)، ندای نماز جماعت داد، مردم مقابل منبر جمع شدند و با پیامبر نماز جماعت را اقامه نمودند. پس از نماز، پیامبراکرم از منبر غدیر بالا رفتند و سپس علی علیه السلام را فرا خواندند تا در سمت راست ایشان بر فراز منبر بایستد و پیامبر نیز در حالی که دست راستش بر شانه امیرالمومنین قرار داشت، سخنرانی تاریخی خود را شروع کردند که بیش از یک ساعت به طول انجامید.

حضرت در ابتدا به حمد و ثنای الهی پرداختند و سپس تصریح کردند که: باید فرمان مهمی درباره علی بن ابیطالب ابلاغ کنم که اگر این پیام را نرسانم رسالت الهی را انجام نداده ام :

" یا ایها الرَسول، بَلـِّغ ما اُنزل الیکَ مِن رَبـِّک وَ ان لَم تـَفعَل، فَما بَلغتَ رسالته."( مائده/67)

پس از بیان جملاتی، پیامبر دست علی علیه السلام را بلند نمود و فرمودند:

" من کنت مولاه فهذا علی مولاه "


   نوشته شده در شنبه 1393/07/19  توسط مصطفی کریمی 




   نوشته شده در شنبه 1393/07/12  توسط مصطفی کریمی 



پیش از آنکه سقراط را محاکمه کنند از وی پرسیدند: بزرگترین آرزویی که در دل داری چیست؟

پاسخ داد: بزرگترین آرزوی من این است که به بالاترین مکان آتن صعود کنم و با صدای بلند به مردم بگویم: ای دوستان، چرا با این حرص و ولع بهترین و عزیزترین سال های زندگی خود را به جمع ثروت و سیم و طلا می گذرانید، در حالیکه آنگونه که باید و شاید در تعلیم و تربیت اطفالتان که مجبور خواهید شد ثروت خود را برای آنها باقی بگذارید، همت نمی گمارید؟!


   نوشته شده در جمعه 1393/06/28  توسط مصطفی کریمی 



ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .
پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک.
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود ..
 نتیجه: قدر این گوهر بی همتا را قبل از اینکه دست روزگار آنرا از توبستاند ، دریاب وبا لبخندی خستگی او مشقات بزرگ نمودنت را از او دور ساز .


   نوشته شده در شنبه 1393/06/22  توسط مصطفی کریمی 



کاش قبلا قرآن را می شناختم
یک شب در زندان دلم گرفته بود. احساس کردم هیچ پناهی جز خدا ندارم.خواستم با او حرف بزنم، تصمیم بزرگی بود. نمی دانم چطور قران را برداشتم. فقط سواد خواندن و نوشتن دارم،بدون آنکه در کلاسی شرکت کنم و راه حفظ را یاد بگیرم، قرآن را آن قدر خواندم که طی چند ماه آن را حفظ کردم و حالا حافظ کل قرآن کریم هستم.
اینها حرف‌های فتحعلی است. مردی درشت هیکل با دندان‌هایی که جز یکی دو تا بقیه ریخته‌اند تا سنش خیلی بیشتر دیده شود. متولد 1344 است و از 9 سال قبل به جرم حمل مواد مخدر در ندامتگاه قزلحصار به سر می برد. فتحعلی در میانه آذربایجان شرقی به دنیا آمده و 3 پسر و یک دختر دارد.

چرا به دام خرید و فروش موادمخدر افتادی؟

شغلم فروش موز در بازار میوه و تره بار بود. جعبه های موز را از ایرانشهر به تهران می آوردم و می‌فروختم. خودم یک کامیون ده تن داشتم که سندش را به نام همسرم زده بودم. طی همین رفت و آمدها به سیستان و بلوچستان، به پیشنهاد یکی دو نفر از دوستانم، برای سود بیشتر و به اصطلاح یک شبه ره صد ساله رفتن، مواد مخدر تهیه و در جعبه های موز جاسازی کردم تا به تهران بیاورم ولی، در همان ایرانشهر دستگیر شدم و چهار سال در زندان آن شهر بودم و بعد با انتقالم موافقت شد.

چقدر مواد جاسازی کرده بودی ؟

درست یادم نیست.

چه حکمی برایت صادر شده است؟

حبس ابد و 115میلیون تومان جریمه.

اگر به جای برادرخانمت بودی، چه رفتاری می‌کردی؟

او آن قدر آدم خوبی است که با تمام ناراحتی و مشکلات خانواده‌اش، دشمنم نشد. شاید هر کس جای او بود، قبل از هر اقدامی طلاق خواهرش را می گرفت. به هر حال 9 سال حبس زمان کمی برای یک آدم بی گناه نیست.

چه شد که به حفظ قرآن روی آوردی؟

من سوادم فقط در حد خواندن و نوشتن است. البته خواندنم خیلی بهتر از نوشتنم است. قبلا در حد قرآن خواندن معمولی، گاهی به خاطر ثوابش می خواندم ولی هیچ وقت آرامشی را که در این جا به دست آورده ام، احساس نمی کردم.

نمی‌دانم چه شد، یک شب در زندان دلم گرفته بود. احساس کردم هیچ پناهی جز خدا ندارم. می خواستم با او حرف بزنم، تصمیم بزرگی بود. نمی دانم چطور شد که قرآن را برداشتم. بدون آنکه در کلاسی شرکت کنم و راه حفظ کردن را یاد بگیرم، قرآن را آن قدر خواندم که توانستم طی چند ماه آن را حفظ کنم و حالا حافظ کلقرآن کریم هستم. البته حالا مدیریت فرهنگی زندان، کلاس حفظ و قرائت برگزار می کند ولی من خودجوش و تنهایی قبل از اینکه چنین کلاس‎هایی باشد، شروع کردم و به لطف خدا موفق شدم.

قرآن چه تأثیری در رفتار و روحیه ات دارد؟

نمی توانم بگویم. آن قدر آرامش به انسان می دهد که انگار هیچ غم و ناراحتی نداری. کاش قبلا قرآن را این‎گونه می‌شناختم. قرآن خواندن من قبلا از روی ثواب و تکرار رفتار پدر و بزرگترهایم بود ولی وقتی خودم احساس نیاز کردم و صفحاتش را ورق زدم، آن قدر آرام شدم که بعد از آن مثل یک آدم تشنه به دنبال خواندش بودم.

معنایش را می فهمیدم و کم کم متوجه شدم آن قدر خوانده ام که حفظ شده ام. در هر زمینه ای می توانم به آن مراجعه کنم و راه درست زندگی کردن را یاد بگیرم. وقتی خودم را با آدم 9 سال پیش مقایسه می کنم، می بینم همان میوه فروشی من کسب حلال بود و برکت داشت ولی موادمخدر چه؟ جز حرام چیز دیگری نیست. جز بدبخت کردن جوانان مردم و نفرین پدرها و مادرها، همسران و بچه ها! حالا شرمنده رفتارهای سابقم هستم و امیدوارم خدا مرا ببخشد!

فرزندانت به دیدنت می آیند؟

بله، هر وقت بتوانند همراه مادرشان می آیند.

وضع زندگیشان چطور است؟

در این سال‎ها، سه پسرم به جای ادامه تحصیل، سر کار رفته اند و درس درست و حسابی نخوانده اند که مقصرش خودم هستم. خانواده ام مجبور شدند کامیونم را بفروشند تا زندگیشان را بگذرانند، چون وقتی به زندان آمدم، سن کمی داشتند. حالا دو پسرم در کارگاه شیرآلات ساختمانی کار می‌کنند و یکی هم سرباز است. حالا از مسئولان می خواهم با عفوشان یک بار دیگر به من فرصت دهند تا درست زندگی کنم.

من در سابقه اول، این فرصت را به دست آوردم ولی قدرش را ندانستم و دوباره به طرف جرم رفتم ولی وقتی به قرآن پناه بردم تا مرهم ناراحتی هایم باشد، دیدم تا حالاچقدر عمرم بیهوده تلف شده و قدر زندگی و آزادی و کار و نان حلال را ندانسته‎ام. این بار اگر عفو شامل حالم شود و آزاد شوم، عمل به دستورات قرآن را سرلوحه زندگی‌ام قرار می دهم.


   نوشته شده در جمعه 1393/05/31  توسط مصطفی کریمی 



جنگ های پیامبر با یهودیان و دشمنان اسلام برای امروز حاوی این مطلب است که این دشمنان علیرغم زرق و برق فراوان خود در اکثر مواقع با شدت برخورد پیامبر پا به فرار گذاشته اند؛

قبیله بنی قینقاع، یهودیان  بسیار مرفهی بودند. کار زرگری در کل جزیرة العرب در اختیار آنان بود. لذا سرمست از ثروت خود به پیامبر پیشنهاد جنگ دادند. پیامبر در پاسخ لبیک گفت اما آنان بدون درگیری به دژهای خود پناهنده شدند. پیامبر اما کوتاه نیامد و به طرف دژهای آنان روانه شد و تا ۱۵ روز آنان را در محاصره خود گرفت تا آنکه آنان تسلیم  شدند و ضمن رها سازی لوازم و وسایل خود اجازه یافتند با اموال و فرزندان و بستگانشان از قطب حکومت اسلامی خارج شوند.

قبیله بنی نضیر، این یهودیان آنچنان ثروتمند بودند که پول و ثروت خود را به عنوان وام در اختیار دیگران می گذاشتند، لذا پیامبر جهت دریافت وام به سوی آنان روانه شد. اما آنان قصد جان پیامبر را کردند، لذا پیامبر به آنان که زیر لوای  نظام اسلامی نمک دان شکسته بودند اینگونه پیام داد : " حال که پیمان مرا شکستید از دیار من بیرون شوید و برای این کار به شما ده روز مهلت می دهم" یهودیان اما پاسخ دادند "هر چه می خواهی بکن! "

پیامبر نیز هرچه خواست کرد، بی درنگ به سوی آنان روانه شد، آنان را محاصره کرد و خانه هایشان را ویران نمود، پاسخ یهویان روشن بود؛ فرار! و  پاسخ پیامبر نیز روشن بود "اشدا علی الکفار". یهودیان مدام از دژی به دژ دیگر فرار می کردند. تا آنکه با مشاهده ی شدت عمل پیامبر تسلیم و از ایشان خواستند تا با اموال و لوازمشان از مدینه خارج شوند، اما آنان با غرور خود قبلاً چنین فرصتی را مردود کرده بودند، لذا پیامبر نپذیرفت و آنان با گذاشتن غنیمت بسیار از مدینه خارج شدند.

قبیله عرب بنی سلیم، که دو بار جهت حمله به مسلمین و پیامبر گرد آمدند اما هر بار به محض شنیدند حرکت پیامبر به سوی آنان بدون آنکه سپاه اسلام را ببینند از ترس از هم گسیختند و پا به فرار گذاشتند!

طوایف عرب بنی ثعلبه ، محارب و بنی غطفان با هم جمع شده بودند و پس از عقب نشینی قبلی خود، مجداداً جهت جنگ با پیامبر گرد آمدند، که مجداداً به محض شنیدن وارد عمل شدن پیامبر متحیر و قبل از جنگ از رویارویی با آن حضرت به گونه ای گریختند که زنان و اموال خود را فراموش کردند با خود ببرند!

و ده ها مورد دیگر که بیانگر آن است که در برابر دشمن باید با شدت عمل برخورد کرد، اگر پیامبر در تمام موارد بالا در هجوم به کفار و مقابله کمی کوتاهی، ضعف و یا مسامحه نشان می دادند به آنان جسارت حمله و خسارت به مسلیمن را داده بودند.

امام خمینی در سخنی به امام خامنه ای اینگونه نحوه ی برخورد ایران با آمریکا را شرح می دهند:

"این را بدانید که هر وقت بخواهید با آمریکا و انگلیس مسامحه کنید، فشارشان را بیشتر می کنند. بهترین کار با آمریکا این است که با شجاعت و شهامت با آن برخورد کنید. شما بعد از من یادتان باشد که با آمریکا نباید مسامحه کرد. باید با آن برخورد محکم کرد و نترسید که هیچ غلطی نمی تواند بکند. "


   نوشته شده در چهارشنبه 1393/05/01  توسط مصطفی کریمی 



1- اگر انسان خدا را فراموش کند خدا هم نفس او را از یادش می برد.(حشر،19)

2- انسان نیکوکار کسی است که در خیر و تقوا به دیگران کمک می کند.( مائده،2)

3- اگر انسان خویش را بی نیاز بیند طغیان می کند.(علق،6و7)

4- انسان نیکوکار کسی است که اگر عهدی ببندد، به هنگام، به عهد خود وفا کند.(بقره177)

5- انسان مؤمن کسی است که چون ذکری از خدا شود، دلش به تپش افتد و لرزان شود.(انفال2)

6- اگر انسان کار نیکو کند خداوند او را ده برابر آن پاداش خواهد داد.(انعام160)

7- انسان موجودی است که خداوند فرشتگان را به سجده ی او مأمور کرده است.(اعراف11)

8- اگر انسان در راه خدا تلاش کند به یقین خداوند او را به راه خویش هدایت می کند.(عنکبوت69)

9- اگر انسان خدا را یاری کند خدا هم او را یاری می کند وثابت قدم می گرداند.(محمد7)

10- اگر انسان ایمان آورد وتقوا پیشه کند خدا به او بصیرت و قدرت شناخت می بخشد.(انفال29)

11- اگر انسان غیرازاسلام دینی اختیار کند هرگز از وی پذیرفته نیست.(آل عمران85)

12- هرکار نیک و بدی که انسان انجام بدهد برای خود کرده است.(بقره153)

13- اگر انسان صبر و استقامت پیشه کند و به ذکر خدا و نماز توسل جوید خدا اورا یاری می کند.(بقره153)

14- اگر انسان خدا را یاد کند خدا هم او را یاد می کند.(بقره152)

15- اگر انسان از یاد خدا اعراض کند در دنیا زندگی تنگ و پرفشاری خواهد داشت.(طه124)

16- انسان های غافل مانند حیوانات چهارپا هستند بلکه از آن ها هم گمراه ترند.(اعراف179)

17- برای انسان زندگانی دنیا متاعی ناچیز و اندک است.(نساء77)

18- انسان نباید از چیزی که علم و آگاهی ندارد پیروی کند(اسراء36)

19- انسان انتخاب گر است، هرکس خواست ایمان می آوردو هرکس خواست کافر می شود.(کهف29)

20- همه انسان ها بدانند که تنها یاد خدا و ذکر خدا آ رام بخش دل هاست.(رعد28)

21- هرانسانی شربت مرگ را خواهد چشید.(آل عمران185)

22- انسان را از خاک آفریده است.(انعام2)

23- همه انسان ها را از یک نفس واحد آفریده است.(اعراف189)

24- انسان را خلیفه و جانشین خود در روی زمین قرار داده است.(یونس14)

25- از روح خود برانسان دمیده است.(ص71)

26- آنچه در آسمان ها و زمین است در تسخیر انسان قرار داده است.(جاثیه13)

27- انسان را بر بسیاری از مخلوقات خود برتری بخشیده و گرامی داشته است.(اسراء70)

28- همه موجودات زمین را برای انسان خلق کرده است.(بقره29)

29- از نهان و آشکار انسان باخبر است.(انعام 3)

30- انسان را با ابتلا به خیر و شر مورد آزمایش قرار می دهد.(انبیاء35)

31- مراقب اعمال انسان است.(نساء1)

32- جن و انس را نیافریده است مگر برای عبادت کردن خدا.(ذاریات56)

33- از انسان بیش از وسع و توان او انتظار ندارد و تکلیف نمی کند.(اعراف42)

34- در جای جای قرآن انسان را به اندیشیدن و تعقل کردن دعوت کرده است.(اعراف169)

35- اجر انسان های درستکار را ضایع نخواهد کرد.(اعراف170)

36- انسان خودپسند و متکبر را دوست ندارد.(نساء36)

37- انسان را در مقام احسن تقویم و نیکوترین مراتب صورت وجود آفریده است.(تین4)

38- نفس هر انسانی مدیون اعمالی است که انجام داده ست.(مدثّر38)

39- آنچه نزد انسان است نابود می شود و آنچه نزد خداست باقی می ماند.(نحل96)

40- انسان موجودی ستمگر و بسیار نادان است.(احزاب72)

41- انسان نسبت به پروردگارش ناسپاس است.(عادیات6)

42- انسان موجودی ناسپاس و کافرکیش است.(حج66)

43- انسان موجودی ممسک و تنگ نظر است.(اسراء100)

44- انسان موجودی عجول و شتابگر است.(اسراء11)

45- انسان موجودی است که با سخن حق به جدال و خصومت برمی خیزد.(کهف54)

46- انسان به شدت به خیر علاقمند است.(عادیات8)

47- انسان حریص و ناشکیبا آفریده شده است.(معارج19)

48- انسان ضعیف آفریده شده است.(نساء28)

49- اگر شر و زیانی به انسان رسد جَزَع و بی قراری می کند.(معارج20)

50- اگر خیر و سودی عاید انسان شود تنگ نظری و بُخل می ورزد.(معارج21)

خدایا چنان کن سرانجام کار تو خشنود باشی و ما رستگار «آمین»


   نوشته شده در یکشنبه 1393/04/15  توسط مصطفی کریمی 



موضوع:

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


   نوشته شده در یکشنبه 1393/03/25  توسط مصطفی کریمی 



آخرين مطالب



مقام معظم رهبري

درباره ما ...
 
 
 
 
نويسندگان